دیوانگی این را می گویند، نشسته ام برای کلاس فردا مطلب فراهم می کنم!!! (در اصل رسم انواع چرخدنده است در نرم افزار کتیا که نشسته ام برای خودم رسم می کنم که خیلی هم فی البداهه نباشه (ترم قبل 50% فی البداهه بود، خب گاهی هم آدم یه جاییش گیر می کنه و باید فکر کنه! جالب نیست سر کلاس! البته دانشجوها هم ظاهرا از استاد بی جزوه خوششون میاد... مشالا خفن تر از اون چیزی هم شد که فکرش را می کردم، جالبش این هست که یک بخشیش را بدهی به دانشجوها به عنوان تمرین و مثلا 5 نمره هم تعیین کنی و آغاز پروسه سوزاندن فسفر، دیدنیست ...) اما این ها مهم نیست، دیوانگی کار اینجاست که نمی دانم چرا ساعتی است که دارم این شعر حافظ را با صدای استاد شجریان می خوانم
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها...
و علاوه بر بیت بالا، این بخش هم دایم میاد توی صحنه ذهنم...
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...
این بیت هم جالبه:
همه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند رازی کز آن سازند محفل ها...
جالبه که باز هم در این شعر می گوید " ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها" که بیان کننده سلیقه شعرای قدیم و زیبایی پسندی شان (حداقل برای حافظ و بسیاری شعرای دیگر) که موی چین و موج دار و مشکین را می پسندند...
بدبخت آن هایی که بنده آموزگارشان هستم!!! بگذریم، موزیک ویدئوش (به صورت نماهنگ) را پیدا کردم و بارگذاری کردم اینجا برای دانلود، با کیفیت صدای بسیار خوب، اگر دم دست ندارید ...
خوبه که کلی وقت میذارین برای دانشجوهاتون.
مگه موقع آماده کردن کارهای درسی نمیشه ذهن آدم به جاهای دیگه سرک بکشه؟
دانشجوهاتون هم باید کلی خوشحال باشند که برای یادگیری اونا وقت صرف میشه.
اگه بشه وقت گذاشت، خوبه اما واقعیت اینه که این ترم (توی رودربایستی)، در هفته 25 ساعت!!! کلاس دارم (بعضی هاش از یه درس دو تا کلاس) بعلاوه پروژه های دانشجوها و ... که در طی سه روز آخر هفته هست و همون شب هاش یا روز جمعه هم مطالبش را جفت و جور می کنم (یه بخشیش را هم از ترم های قبل دارم)! در اصل تدریس، کار فرعی محسوب میشه برام!!! و کار اصلیم توی شرکت هست... به خاطر کار تدریس در کنار کار اصلی، باید به طور متوسط روزی 12 تا 14ساعت کار کنم، پاک انرژی آدم تخلیه میشه... متسافانه تدریس درآمد خیلی بالایی هم نداره... خوبه این جمعه ها هست، اگرچه مثل برق و باد می گذره...
کلا خودم هم نمی دونم چرا دارم اینقدر کار می کنم!؟ یه جوری شبیه رفتار کرم خاکی! حرکت در مسیری تاریک و بی انتها!!!
درسته، خب بنده بعضی وقت ها زیادی هواخوری می کنم...
دانشجوها... خب سعی می کنم تا حد امکان، یه چیزی بهشون یاد بدم که به دردشون بخوره نه این که کتاب و جزوه را براشون کپی-پیست کنم، البته بعضی هاشون (و بعضی کلاس ها تقریبا همه شون!!!) از خودم سن بالاتری دارند!!! آدم روش نمیشه بگه این ها دانشجواند و این حقیر استاد!!!
اتفاقاًَ خوش بحال دانشجوهاتون که اینقدر خوب جزوه واسشون تهیه میکنین
12 تا 14 ساعت!!! خیلی زیاده، رباط که نیستین
تدریس برای خدمت به جامعه ست و فقط ثواب داره
ممنون، البته خیلی هم وقت برای جزوه نمیگذارم، یعنی نمی تونم خیلی وقت بذارم! بعضا همون حالت فی البداهه میشه! و خوشبختانه بعضی هاش هم مثل نرم افزارها اصلا جزوه نمی خواد...
در مورد ثواب هم درسته، شاید زیادی دارم ثواب کسب می کنم... یه بخشیش توی رودربایستی شد، نتونستم بیشتر مقاومت کنم وگرنه نمی خواستم اینقدر وقت برای تدریس بگذارم مخصوصا با یک کلاس 75 نفره!!! نمی دونم، کلا زندگیم همون حالت رباط را پیدا کرده، بی هدف فقط کار، فکر خواب...
خدا بهتون سلامتی بده و همیشه سالم و پر انرژی باشین.
بله تدریس فقط وجهه ی جالبی داره و از لحاظ معنوی برای کسی که بهش علاقه داشته باشه خوبه.و الا از تدریس درآمد آنچنانی عاید نمیشه!
هیچوقت نگین مسیر تاریک و بی انتها چون حتما خداوند روشنایی رو یه جایی گذاشته و تدریس هم حتماً یه راه به روشنایی داره! و کلاً اینکه آدم فعالی هستین یعنی نمیخواهید که در تاریکی و رکود و یکجا ماندن ساکن باشید!
مطمئناً انگیزه هایی که به زندگیتون رونق و گرمی بده رو خدا در مسیرتون قرار میده.
دستتون درد نکنه که به فکر دانشجوها هستین.اما خدائیش سروکله زدن با علم آموز مسن تر از خود - هم عالمی داره و دردسرهایی!
موفق باشید.
سلام
بسیار ممنون از لطف و پیام امید بخشتون؛
بله، کاملا درست می گید. کلا درآمد خیلی از کارها الان یه جورایی نا امید کننده است؛ و تدریس هم به نحوی و البته علاقه است که این مسیر را زنده نگه میداره. فکر کنم کم کم از این مسیر میام بیرون و به کار اصلیم می پردازم، و نهایتا یکی دو کلاس برای سرگرمی خواهم داشت... بله معمولا نمیشه کسی را از کلاس بیرون کرد یا افراد را بازخواست کرد وقتی که خیلی سن مدرس از دانشجو بالاتر نباشه...
در مورد آینده روشن و انگیزه زندگی و لطف خدا، حرف هاتون درسته اما... نمی دونم چی بگم جز سکوت...
باز هم ممنون از لطفتون
پیروز باشید