و در این فصل سرما، نمی دانم هدف از آمدن ما چه بود...
امسال انگیزه ای ندارم و شادی که شاد باشم برای جشن تولد (برخلاف پارسال) و نمی دانم باید چند شمع دیگر را تا خط پایان بشمارم...
اول از همه همـراه اول و بانـک تجـارت تبریک گفتند، بعد برای چندتا از دوستان مشاور دکترا، کیک و آبمیوه خریدم و گفتم که تولد است... بعد هم خانواده... و در تمام این مدت فقط از تبریک یک نفر، خیلی خیلی خوشحال شدم.... "گفتا خُنُک نسیمی کز کوی دلبر آمد..."
آورده اند تختشان را تقدیم ما کرده اند چون خودشان به جای درس خواندن دلشان هوس خوابیدن می نمود!!!بنده هم مدتی است، نمی دانم، تخت که می بینم بلانسبت یاد تخت مرده شور خانه می افتم. اتفاقا جهت این تخت ما هم با توجه به ابعاد اتاق هم جهت همان تخت مذکور است! حالا فرض کنید هر شب هم روش بخوابم تازه طولش کوتاه است ( یا از قامت ناساز بی اندام ماست...) که سر و پای از دو طرف گیر می کند و قد کشیدن هم عملا غیر ممکن، آدم را یاد مساله معروف فشار قبر هم می اندازد و در این گیر و دار یاد شعر خیام افتادم.
"از آمدنم نبود گردون را سود
از رفتن من جلال و جاهش نفزود
از هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
که این آمدن و ماندن و رفتن ز چه بود؟ "
زندگی زیباست، چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن
...
خیلی ممنون؛
سخن زیباییست
با این اوصاف باید بگیم تولدتون مبارک؟
بلی...
خیلی ممنون؛