دقیقا احساسی هست این روزها که فتیله خوشی زندگی ما تموم شده و شعله امید و آرامش فرونشسته؛ گرد رخوت همه جا را گرفته. خود دلمشغول و غمین؛ دیگران هم گویا کمابیش همین حال را دارند. عزرائیل هم سراغ ما بیاد افسردگی می گیره! این روزها زیباترین خاطراتی که یادم میاد، یک سال پیش هست و ...
الان یاد این نوشته افتادم رفتم پیداش کردم، نزدیک همین روزها بوده و کنفرانس ساخت و تولید تهران، آخر یکی از ایمیل ها بود؛ یاد اون سحرگاه سرد افتادم و اون روزها که چقدر انرژی و شوق داشتم، این نوشته را با موبایل نوشته بودم...:
"ساعت شش صبح، پایانه آرژانتین
راننده محترم کمی تندرو و لایی کش بود، دست به بوق خوبی هم داشت! خودم با ماشین میومدم، عمرا اینقدر زود میرسیدم
رفتیم نماز خونه به ازای نه نفر خوابیده و چرت زننده، یکی نماز میخوند، ملت هم دم در منتظر که
جا
خالی بشه! صاحابش اومد شروع کرد اموات حاضرین را طلب استغفار کردن، چرت
خلق الله را پاره کرد، زود نماز را خوندیم، یه سالن انتظار پیدا شد که تا
خرخره پره اما حداقل گرمه
که اینها را
ینویسم، همین الان یه آقایی بلند شد گقت موبایلش را دزدیدند، این هم از آخر قصه
..."
خودم باورم نمیشه! یه روزی شاد بودم و می خندیدم و آسمون و ریسمون می بافتم و به قول یکی از دوستام که می گفت "خودت باش!"، "برای هر مشکلی راه حلی داشتم و با خنده و شوخی، به هر ناامیدی امیدی میدادم و ..." هر چی فکر می کنم نمی دونم اون روز چرا اون طوری بودم اصلا اون آدم من بودم!؟ شاید اون روز دیوانه بودم یا امروز دچار ورم مغزی شده ام! یا احتمالا در روند تکامل تعدادی از کروموزم هام از گردونه خارج شده اند...
هرچی بود، الان فکر می کنم اون آدم از درونم ریشه کن شده، مُرده و به تاریخ پیوسته، هرچی می گردم، دیگه خودم هم نمی تونم پیداش کنم...
شاید آن روزها از دریچه ی دیگری به دنیا نگاه می کردید . مثلاً از پنجره ی عشق!
شاید آن روزها عاشق بودید؟
البته فصل پاییز که مملو از حس کرختی و بی حالیست!(به نظر من) شاید بخاطر پائیزه؟؟
عشق، عاشق...
آری، چه کلمات آشنایی...
روزهای سخت همیشگی نیست، باید به خدا توکل کرد
زندگی فراز و نشیب داره، اگرچه که بیشتر مردم ما به خاطر مشکلات دل خوشی ندارند، اما همیشه حق بر جای می مونه
فراز و نشیب زندگی برام عادیه ولی، بعضی نشیب ها، سقوط در دره است...