دیشب خواب دبدم بزرگ شده ام و رسیدم به میانسالی
شده ام مسئول حراست یا یک پست مهم دیگری در یک محلی که پر است از آدم هایی که اهل تهدید، چاپلوسی و اغوا هستند. به هیچ کدام محلی نمیذاشتم و برایم شده بود کلی دردسر! مثل خیلی از اوقات توی خواب هام، پرواز می کردم و می رفتم از شرشون راحت بشم. روی هوا راه می رفتم. آخر خواب، شب بود و خسته بودم. تنها بودم و کسی و جایی را نداشتم که برم. همونجا دم درب روی زمین خوابیدم. سرد بود زمین اما خوابیدم...
بعدش، دم صبح بود. بیدار شدم از خواب
دنیای امروز بی شباهت به دنیایی که در خواب دیده اید نیست.
پر از دروغ و ریا و تهدید و ....
انشااله خیر است.
ممنون، عمدتا خواب بدبختی هاست که می بینم و گاهی هم برخیش تعبیر میشه و واقعیت پیدا می کنه