گاه نوشت

از یک خیال دور، از یک ذهن درگیر

گاه نوشت

از یک خیال دور، از یک ذهن درگیر

تحول روحی عطار...

روزی درویشی به مغازه عطار رفت و در راه خدا چیزی برای خویش خواست. بعد از چندین بار طلب کردن، وقتی جوابی از عطار نشنید، به او گفت: ای خواجه! هنگام مرگ چگونه می خواهی دست از این دنیا برداری؟ عطار گفت: همان گونه که تو از دنیا خواهی رفت. درویش گفت: آیا تو می توانی همانند من بمیری؟ عطار پاسخ داد: آری.

  درویش، کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن لفظ جلاله "الله " از دنیا رفت. با دیدن این صحنه، قلب عطار آتش گرفت و از مغازه بیرون رفت و روش زندگی خویش را برای همیشه تغییر داد.

...

عقل کجا پی برد شیوه‌ی سودای عشق؟
باز نیابی به عقل سّر معمای عشق
عقل تو چون قطره‌ایست مانده ز دریا جدا
چند کند قطره‌ای فهم ز دریای عشق؟
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرّا کنی
راست بود آن زمان از تو تولای عشق
ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
خام بود از تو خام، پختنِ سودای عشق
عشق چو کار دل است دیده‌ی دل باز کن
جان عزیزان نگر مست تماشای عشق
دوش درآمد به جان دمدمه‌ی عشق او
گفت اگر فانی‌ای هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند قوّت و غوغای عشق
چون اثر او نماند، محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت جمله‌ی اجزای عشق
هست درین بادیه جمله‌ی جانها چو ابر
قطره‌ی باران او درد و دریغای عشق
تا دل عطّار یافت پرتوِ این آفتاب
گشت ز عطّار سیر، رفت به صحرای عشق
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد