درویش، کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن لفظ جلاله "الله " از دنیا رفت. با دیدن این صحنه، قلب عطار آتش گرفت و از مغازه بیرون رفت و روش زندگی خویش را برای همیشه تغییر داد.
...
عقل کجا پی برد شیوهی سودای عشق؟ | باز نیابی به عقل سّر معمای عشق | |
عقل تو چون قطرهایست مانده ز دریا جدا | چند کند قطرهای فهم ز دریای عشق؟ | |
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد | هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق | |
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرّا کنی | راست بود آن زمان از تو تولای عشق | |
ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم | خام بود از تو خام، پختنِ سودای عشق | |
عشق چو کار دل است دیدهی دل باز کن | جان عزیزان نگر مست تماشای عشق | |
دوش درآمد به جان دمدمهی عشق او | گفت اگر فانیای هست تو را جای عشق | |
جان چو قدم در نهاد، تا که همی چشم زد | از بن و بیخش بکند قوّت و غوغای عشق | |
چون اثر او نماند، محو شد اجزای او | جای دل و جان گرفت جملهی اجزای عشق | |
هست درین بادیه جملهی جانها چو ابر | قطرهی باران او درد و دریغای عشق | |
تا دل عطّار یافت پرتوِ این آفتاب | گشت ز عطّار سیر، رفت به صحرای عشق |