چندتا تی شرت و پیراهن توی کیف سامسونت؛ لپتاپ و خط ایرانسل و ترانس مسافرتی و کمی خوراکی و زیر انداز...
اثاثیه را که شب گذاشتم توی ماشین، تازه اول بی خوابی و فکر بود! به هر ترتیبی خودم را خواب کردم تا بتونم صبح زود بیدار بشم؛
3 بعد از نیمه شب بود؛ موبایل زنگ زد. ساعت رو کم کنی خروس ها بود و سر و صدایی که چهارگوشه محله را برداشته بود! بلند شدم، وضو گرفتم، صورتم را اصلاح کردم و آماده حرکت شدم، لوازم را چک کردم. همه چیز قبلا در کیف گذاشته شده بود و آماده. فقط پنیر بود و نان که در یخچال بود همون موقع گذاشتم در زنبیل...
ساعت 4 بود که نشستم توی ماشین و استارت زدم. بسم الله گفتم و راه افتادم. کسی توی جاده ها نبود و جون میداد برای گاز دادن! و البته من هم گاز ندادم مثل همیشه با آرامش رانندگی کردم و مخصوصا که ترافیک نبود و با خیال راحت می رفتم، عجب حالی دارند این سران کشورها که براشون راه را قرق می کنند! و البته توی جاده های خلوت دزدها هم ممکنه جلوی آدم را بگیرند که باکی نیست...
به سه راه ... که رسیدم، یه نفر وسط خیابون جلوی ماشین دست تکون میداد، حدود پنجاه سالش بود، سوارش کردم. اصولا اگر جایی بدونم مسیر تاکسی و ... نیست تا حد امکان مسافر های توی راه را سوار می کنم.
از تیپ آدم های کنجکاو بود، سلام تموم نشده مقصد را پرسید، گفتم میرم سمت بزرگمهر، ظاهرا مسیرش می خورد، خیلی هم خوب و به خوش شانسی! شروع کرد پرسیدن از این که کجایی هستی و... جوابی ندادم، گفتم همین حوالی؛ دوباره پرسید و با سوال های دیگه ای مخلوط کرد؛ خوشم نیومد، احساس خوبی نداشتم از این کنجکاویش! رادیو روشن بود و قرآن قبل از اذان را پخش می کرد؛ خیلی زیبا و دلنشین بود، محو صداش شدم. خیلی وقت بود این طوری به قرآن گوش نداده بودم مگر صدای قرآن قبل از اذان که از مسجد پخش میشد و توفیق اجباری بود. اما این از نزدیک بود و با طنینی خاص و گیرا، سکوت کردم و دیگه جواب ندادم. کمی پرسید و بعد گفت "ببخشید جوون ناراحتت کردم" و سکوت حاکم شد و طنین قرآنی روح بخش در تاریکی و خلوت ملکوتی سحرگاهان...
خداقوت
امیدوارم سفری بی خطر پشت سر گذاشته باشی
اصولاً انسان هرچه مسن تر میشه بیشتر میخواد با اطرافیانش ارتباط برقرار کنه بدون حس کنجکاوی بی مورد
من هم بعضی اوقات در مود صحبت نیستم و سکوت را ترجیح میدم...
چه فضای معنوی و روح بخشی...زمان بین اذان صبح و طلوع آفتاب برام بهترین لحظه های شبانه روزه، لحظات ملکوتی، آرام و آغاز یه روز قشنگ دیگر،اون لحظه حس میکنم خدا داره لبخند میزنه و دلم میخواد دستان خدا را ببوسم
خیلی ممنون
بوسیدن دستان خدا... تعبیر و احساس زیباییست